گنج

شمارهٔ ۹

۵ بیت
سیاه روزی و آشفته روزگاری ما راببین و زلف پریشان مکن به چهره خدا را
به جانبت نتوانم چو آیم از ره دوریمگر به سوت فرستم برید باد صبا را
چو دست‌بوس نگردد نصیب و دسترس منبه پایت افتم شاید که بوسم آن کف پا را
چو خون من بتوانی که بی‌نگار بریزیبه دست باز چه بندی دگر نگار نگارا
وفا به دادن جان کردم و جفای تو دیدموفا ببین و جفا را جفا ببین و وفا را