شمارهٔ ۸۱
پیری رسید و عهد جوانی تمام شدصبح امید من به تمنات شام شد
تا زندهام دگر نرود چشم من به خوابشبهای هجر خواب به چشمم حرام شد
نامش مباد در صف رندان روزگارآن عاشقی که در پی ناموس و نام شد
صد جام جام به عشوه ساقی نمیدهمما را که کنج میکده اکنون مقام شد
دیگر نگه نکردی و خون شد ز غصه بینوحشیدلی که از نگهی با تو رام شد
یک بار تیغ کین نکشی بر هلاک غیرشمشیر روزگار مگر در نیام شد
تا بر سمند ناز نشستی به دلبریاز دست دلبران همه یک جا لگام شد
افتاد رفته رفته به دام بلا بلیمرغی که دانه خواست گرفتار دام شد
یا زور یا به زر شده خلقی غلام توخاقان ببین که بیزر و زورت غلام شد