شمارهٔ ۷۶
حافظ حسن تو از خویش دمی غافل شددر همه دیده و دل مهر تو را منزل شد
عارضت چون کف موسی به جهان جلوه نمودحسن خوبان همه چون شعبدهها باطل شد
شکر لله که پس از محنت هجران آخردیده را روشنی از خاک درت حاصل شد
جان من رحم که بیداد تو از حد بگذشتیک جهانی به سر کوی تو دل زایل شد
خرد از دردکشان میطلبی ای ناصحپیر میخانه ما بین که چه سان حاصل شد
ای طبیب از من بیمار حزین دست بدارسر و کارم به دل افتاد و دگر مشکل شد
از جفاهای تو از بس که ز مژگان خون ریختخاک کوی تو ز خوناب سرشکم گل شد
جرم دل چیست که در چاه زنخدان افتادهمچو هاروت نگونسار چه بابل شد
گوهر از کان سخن ریخت چو خاقان به جهانهر که از جام لب لعل تو لایعقل شد