گنج

شمارهٔ ۶۳

۷ بیت
آن چه با خضر آب حیوان کردلب لعلت هزار چندان کرد
روزگار از خجالت لب تولعل را زیر سنگ پنهان کرد
چشم مستت گرفت دل‌ها راقید را در چه زنخدان کرد
آتشی عشق در دلم افروختکه مرا سینه زآن گلستان کرد
دل زارم به تار زلف آویختوآن که از غمزه تیرباران کرد
کی توان شرح وصف حسن تو کردوصف حسن تو شرح نتوان کرد
حال خاقان دل شکسته مپرسعالمی زلف تو پریشان کرد