شمارهٔ ۶۱
اگر از غمش بمیرم بت من خبر ندارددگر از فراق نالم به دلش اثر ندارد
اگر از دو دیده گردد به نگار خون روانمنکند نگه به سویم به سرم گذر ندارد
بتوان علاج هجران به گه سحر ز آهیچه کنم چه چاره سازم شب من سحر ندارد
نکند کسی به خوبان نظری به عهد حسنتکه اگر کند نگاهی به یقین بصر ندارد
نکند دگر به دوران هوسی بجز تو خاقانشده تا اسیر عشقت به کسی نظر ندارد