شمارهٔ ۱۴۷
تازه افتاده به سر باز مرا سوداییگشته روزم سیه از دست دل شیدایی
همچو بلبل به چمن بر سر هر گل نالانای دل از دست تو تا چند کشم رسوایی
بیتو دیدم همه خوبان و نظر پوشیدمانس نتوان به کسی کرد مگر تنهایی
باغبان بیشتر از من به تو حیران شده استسرو در باغ ندیده است به این رعنایی
حیرتم من که چه جنسی ز چه خلقت شدهایآدمیزاده ملک نیست به این زیبایی
قاصدا نامه بده تا بدهم جان به عوضهدهد شهر سبایی ز کجا میآیی
خاکروبی درت را ندهم گر بدهندشوکت بهمنی و مملکت دارایی
از نگاهی دل عالم همه غارت کردیترک از چشم تو آموخت مگر یغمایی
بگذر از کشتن خاقان که تو را عار آیددست در خون چنین صید ضعیف آلایی