شمارهٔ ۱۴۵
ای کاش به دل کنی تو یاریبا خسته خویش سازگاری
هرگز نکنی به دلفگاریای دشمن جان و دل گذاری
در گلشن و بوستان ندانمبا غیر نشسته در چه کاری
من صید توام فتاده در خاکای صیدفکن که شهریاری
گفتی که بگیر کاکلم راکی دست توان زدن به ماری
من ناله کنم ز بهر رویتفریاد که رو به من نیاری
آمد پی دانههای خالتافتاد به دام تو شکاری
خاقان غریب گفت دارماز دوست فغان و دلفگاری