شمارهٔ ۱۴۲
بگذاشت مرا در غم باز این دل هرجاییکارم همه فریاد است چون بلبل شیدایی
تا کی ز غمت ای گل این شیفته چون بلبلافغان کند و زاری بر شاخ شکیبایی
گفتی که کشم زارت آنگاه شوم یارتمن بنده و تو سلطان حکم آن چه بفرمایی
طوبی نبود هرگز مانند قدت زیبادارد ز کجا طوبی این خوبی و زیبایی
تا دل به خم زلفش دادم شدهام رسوافخر است چو عاشق را بدنامی و رسوایی
خاقان شده از عشق لیلیوش خود امروزدلباخته چون مجنون با این همه دانایی