شمارهٔ ۱۴۱
دل ز کف برده مرا شوخ سهی بالایینامسلمان پسری عشوهگری ترسایی
کردهام گریه ز بس در غم آن تازه پسرشده از گریه من روی زمین دریایی
موسم لاله و گل چون شد و ایام بهاربرو از خانه به کشت چمن و صحرایی
از لب جوی برد لذت و از سایه بیدآن که دارد به برش سروقد رعنایی
ساقیا ساغر می در ده و زاین بیش مگواز حدیث جم و از سلطنت دارایی
دیده تا عارض گلرنگ خوشت را خاقانهمچو بلبل شده از عشق رخت شیدایی