شمارهٔ ۱۳۹
از شه و قاضی و شیخم نبود پرواییدر همه دردکشان نیست چو من رسوایی
ساقیا می ده و اندیشه مکن نیست مراهیچ از شحنه و شیخم به جهان پروایی
از مسلمانی من آه که در دیر مغانطعنه زد دوش به من مغبچه ترسایی
گفت خاقان به فغان کای شه خاقان امروزرحم کن بر من و اندیشه کن از فردایی
این غزل چون بشنید آن بت شکر لب گفتکه چو خاقان نبود طوطی شکرخایی