شمارهٔ ۱۱۸
چون که به زلف تو هست نافه چین چین به چینشانه مزن زلف را باد مده مشک چین
چشم تو از یک نگه کرد مسخر جهانملک سلیمانیت هست به زیر نگین
در خط فرمان تو جمله شهان همچو منگر پدر شیده است وز پسر آبتین
به ز تو جویم کجا تا به مثل گویمتچشم فلک دیده است چون تو به روی زمین
رحم نداری به دل لطف نداری به یادکینه من تا به کی در دلت ای مهجبین
ای بت شکرشکن تا به کی و تا به چندتلخ بود کام من زآن لب چون انگبین
دل ز چه رو میبرد جان به بهای وصالهست زر قلب کی قیمت در ثمین
یا بنوازم ز لطف یا بکش از روی قهرتا به کیم زهر هجر میدهی ای نازنین
چند کنی بیوفا بر دل خاقان جفاشادیش از جور تو گشته به ماتم قرین