شمارهٔ ۱۱۶
به محشر گریم و گویم خداوندا شهیدم منشهید خنجر مژگان خونریز سعیدم من
چو تیرم زد نیامد بر سرم دیگر که تا بیندبه خون خویشتن چون نیم بسمل میتپیدم من
بسی فریاد کردم هیچ نشنیدی از این داغمکه آهسته نمودی وعده با غیر و شنیدم من
مشو ای مدعی مست از شراب عهد و پیمانشکه این می بارها در بزم عهد او چشیدم من
من از جور رقیبان رفتم از کویت همه دانندکه از دست سگان از کویت ای جان پا کشیدم من
شدم خاقان گریزان تا خطش دیدم به رخ آریچو آن صیدی که از دامی رمد از وی رمیدم من