شمارهٔ ۱۰۸
من آرزوی وصل تو از دل به در کنمکو طالعی که دست تو را در کمر کنم
آن دم که من ز خاک لحد سر به در کنماول حدیث جور و جفای تو سر کنم
بر دامن شفیع جزا من ز دست تواز آستین چو دست تظلم به در کنم
دریای قهر حق به تلاطم در آورمدر پیش دادخواه چو این قصه سر کنم
فریاد بر کنم ز جفای تو آن زمانتا دیدههای بوالبشر از گریه تر کنم
یاقوت تر ز دیده فرو ریزم از غمتدامن شب فراق تو من پر گهر کنم
از بس که درد هجر به دوران کشیدهامجان را فدای وصل تو شیرینپسر کنم
چون ذره خود به پیش رخت ای مه منیرنسبت کجا به روی تو شمس و قمر کنم
بر من رسد ز هجر تو چندین جفا و جوربیهوده شکوهها ز قضا و قدر کنم
گر ناوکم به دیده زنی نیست باورمبر روی غیر غیر تو جانا نظر کنم
خاقان فدای ناوک شستت بزن بکشمن کشته توام ز خدنگت حذر کنم