گنج

شمارهٔ ۹۹

۷ بیت
ز گلرخی به دلم هست خارخار دگرکه همچو او به جهان نیست گلعذار دگر
فدای آن چمن‌آرا شوم که خودش داردز چشم و زلف بهارو ز خط بهار دگر
من آن نیم که به غیر از تو دوست بگزینممن آن نیم که روم از تو سوی یار دگر
من آن نیم که جز از مهر یار پیشه کنمبه غیر عشق کنم اختیار کار دگر
به آن رخ و قد زیبا که دیدمت صد بارامید آن که ببینم هزار بار دگر
نخواست غیر تو و کوی تو دلم هرگزکه نیست یار دگر چون در دیار دگر
دمی به شهر خود ای یار یار خاقان شوکه جز تو نیست در این شهر شهریار دگر