گنج

شمارهٔ ۸۹

۱۱ بیت
از زلف کمندی قد رعنای تو دارداین طرفه بلایی‌ست که بالای تو دارد
چون خاک قدم سر به کف پای تو داردهر کس که به دل حسرت بالای تو دارد
رفتی و به جا ماند غمت در دل غمناکباز آی که غم در دل من جای تو دارد
ماییم و تماشای تو و لطف خداوندجایی‌ست که آن هم سر سودای تو دارد
بخرام که تا بنگرم آن قد خرامانطوبی به جنان حسرت بالای تو دارد
نرگس به چمن همچو من از حسرت دیدارچشمی‌ست که او شوق سراپای تو دارد
دیوانه شود هر که بر او یک نظر افکنداین سحر همین نرگس شهلای تو دارد
در خیل شهیدان تو کی گم شود این دلدر هر دو جهان داغ تمنای تو دارد
رستیم ز غم تا خط آزادی خود راآزاده دل از خط چلیپای تو دارد
شد در سر کار تو نه تنها دل خاقانسر تا قدمش شوق سراپای تو دارد
صد جان طلبی قیمت یک بوسه گر از ویاین سهل بهایی‌ست که کالای تو دارد