گنج

شمارهٔ ۸

۹ بیت
دوا به لعل تو کردیم درد پنهان رابه کفر زلف تو دادیم دین و ایمان را
چه جوهری که ز لطف تو عالمی شادندامید بر کرمت کافر و مسلمان را
ز سحر غمزه به هم بسته‌ای تماشا کنبه زلف های پریشان دل پریشان را
نهفته بود به ظلمت ولی دهان تو کردعیان به چشمهٔ خورشید آب حیوان را
بجز تو دل نسپارم به کس که نتْوان دادبه دست اهرمنی خاتم سلیمان را
به خاربستِ مژه ضبظ گریه نتوان کردبه خار و خس نتوان بست راه طوفان را
تو پای از سر ِمن تا کشیده‌ای، دستمز دست می‌ندهد الفت گریبان را
قدم بنه به سر خاک من که می‌خواهمدمی به روی تو روشن کنم شبستان را
جهان مسخر تو بی‌سپاه و بی‌حشم استبه یک کرشمه گرفتی چو ملک خاقان را