شمارهٔ ۷
چشم مستت دور میگردد دل دیوانه راباز ساقی میکند لبریز این پیمانه را
خوشپسند خوبرویان شد دل اما ای عجبپادشاهانِ خانه میسازند این ویرانه را
میکشد هر سو کشان و میبرد هر سو دوانبسته در زنجیر زلفش این دل دیوانه را
تا به صبح روز محشر برندارد سر ز خوابهر که از من بشنود امروز این افسانه را
انتظار مقدمت دارم بنه بر دیده، پایخانه خالی کردهام هم خویش و هم بیگانه را
چاره دیوانه زنجیر است و آن زنجیر زلفمیکند دیوانهتر هر دم من دیوانه را
گر نسوزانی تو خاقان را، جفایی کردهایسوختن زیبنده شد روز ازل پروانه را