شمارهٔ ۳۲
هر که درد عشق را آسان گرفتدست مرگش لاجرم دامان گرفت
تا تو رفتی از سپاه وصل توکشور دل لشکر هجران گرفت
کاشکی اول ز من میخواست جانآن که بعد از بردن دل، جان گرفت
خون من گر ریخت ترک غمزهاشباید از لعل لبش تاوان گرفت
در سر زلف تو دل ماند ای عجبدر پریشانی سر و سامان گرفت
لاف دانش کی زند پیری که دلاز کف او کودکی نادان گرفت
همچو خاقان هر که بیمار تو شدبایدش از درد دل درمان گرفت