گنج

شمارهٔ ۲۰۳

۱۱ بیت
مرا در سر هوای دیگرستیکجا سودای تاج و افسرستی
اگر خورشید بر چرخ برین استتو را منظر از آن بالاترستی
لبش را شیره جان می‌توان گفتکه از شهد و شکر شیرین‌ترستی
به مهرش سال‌ها پرورده‌ام منغمش در سینه یکتا گوهرستی
اگر خواهی که خونم را بریزیحلالت همچو شیر مادرستی
برو ساقی نمی‌خواهم ز هجرشمرا از خون دل پرساغرستی
به وادی غمش گم‌گشتگانندمرا بر کوی او دل رهبرستی
دلم در پنجه عشقت اسیر استمسلمانی به دست کافرستی
ز تیر غمزه‌اش صد چاک شد دلهنوزش دست کین بر خنجرستی
ز بی‌دادت جهانی در فغان استتو را سنگ است یا دل در برستی
کسی کاو گشت خاقان بنده اوکمینه چاکرش اسکندرستی