شمارهٔ ۲۰۱
بر جانب ما نظر نداریبر خاک رهی گذر نداری
چشمت به کرشمه عالمی رابگرفته و تو خبر نداری
این بار به عجز جان فرستمای دل تو مرو هنر نداری
ترسم نرسی به اوج در عشقای دل تو که بال و پر نداری
افغان من از برای این استای ناله چرا اثر نداری
شد خشک لبم ز دردت ای دلکز بهر چه چشم تر نداری
از بس که نثار یار کردیدیگر به صدف گهر نداری
چون روز جزا شب فراقتای شب تو مگر سحر نداری
آزادی و بنده تو عالمای سرو چرا ثمر نداری
وام از لب لعل او توان کردای طوطی اگر شکر نداری
ای خسرو ملک جان خاقاناز مملکتت خبر نداری