گنج

شمارهٔ ۱۹۸

۷ بیت
ساقی بیار باده ز جام تهمتنیکاین زال روزگار به من کرده بهمنی
تر دامنم مگوی که دارد به کیش عشقآلوده محبت تو پاکدامنی
کوشی به کاری ای دل زار ار به روزگاردر کار یار کوش که کاری‌ست کردنی
گر بگذری به کعبه تو ای نازنین صنمآید مقیم کعبه به کیش برهمنی
هر دم روان به کوی تو صد کاروان ز دلبا این که نیست در ره عشق تو ایمنی
مسکین کوی یار شو ای دل به روزگارتا هر که بنگرد به تو گوید هو الغنی
از فخر پای بر سر خورشید می‌نهیخاقان اگر به پای نگاری سرافکنی