گنج

شمارهٔ ۱۹۴

۶ بیت
جان می‌رودم هر روز دیگر به تماشاییدل می‌تپد گویا آید خبر از جایی
خواهیم زکات حسن با این همه استغنااز خوش‌پسر شوخی رعنا قد و بالایی
هر روز به یک رنگی خون ریزدم ای یارانکافر بت بی‌رحمی ظالم‌بچه‌ترسایی
چون صید تو گردیدم از کشتن من بگذراز خون چو من حیف است تا دست بیالایی
گیسوش کشد دل را ابروش برد جان رادل می‌کشدم جایی جان می‌بردم جایی
خاقان چو می و جانان افتد به کفت بنشیندر گوشه گلزاری در دامن صحرایی