شمارهٔ ۱۵۴
هر کس که بدید لعلت ای جاندیگر نرود سوی بدخشان
بر گرد لب تو سبزه خطخضر است و کنار آب حیوان
آبی که سکندرش طلب کرددر کنج لب تو بود پنهان
تیرت به دلم رسید و بشکستافغان که گرفت جان به تاوان
از بهر کمان ابروانتجانهای اسیر گشته قربان
در هجر تو نطق مانده عاجزدر وصل تو عقل مانده حیران
سرمایه پادشاهی ماستلعل تو چو خاتم سلیمان
لعل تو که آب زندگانیستصد شکر که شد به کام خاقان