گنج

شمارهٔ ۱۳۵

۹ بیت
شد پریشان چو زلف جانانمچون سر زلف او پریشانم
روز اول به خنجرم کشتیتا قیامت رهین احسانم
جان چه مصرف برای دل‌شده‌ایمی‌کنم من نثار جانانم
وصف تو صورت آفرین کردهآفرین بر تو کز تو حیرانم
روی تو آفتاب با قمرتیا که شمعی‌ست در شبستانم
شب وصلت چو صبح می‌گرددمی‌زند چاک در گریبانم
بنده‌ چون تویی چو من بایدکه بود عالمی به فرمانم
روز وصلت رقیب را دیدمنیست جز درد هجر درمانم
بندگی خط تو می‌کردمچین زلف تو کرد خاقانم