گنج

شمارهٔ ۱۲۴

۶ بیت
دلم افتاده در قیدی که لاقید است صیادشنه خواهد کشتن از جور و نه خواهد کرد آزادش
نورزد با وفادارا به جز جور آن پری‌پیکرتو گویی جز وفاکاری نداده یاد استادش
ندیدم در جهان از گلرخان غیر از ستم یا رببه خشت غم بنا کردند این ویرانه بنیادش
ز بعد مردنم بر خاک من آرد گذر آن مهبه سیر گلستان گردد روان چون سرو آزادش
بیا بر منظر شیرین و ای خسرو تماشا کنروان از بیستون چون سیل هر دم خون فرهادش
کشد هر لحظه‌ای خاقان مسکین راخداوندا تو بستان زآن بت بی‌دادگر دادش