شمارهٔ ۱۲۰
عاقبت وصل تو را یافتم از زاری خویشیافت عزت دل من پیش تو از خواری خویش
مرد آخر دل بیمار و به صد خواری مردبه طبیبی تو نازم به پرستاری خویش
به کمند تو فکندم دل و آزاد شدمدیدم آزادی خود را ز گرفتاری خویش
سر به راه تو فدا کردهام و میآیمدر ره عشق تو شادم ز سبکباری خویش
بود از چشم تواش چشم عنایت خواهددل ز بیمار دگر چاره بیماری خویش
سخت آزار ز دل میکشم امشب چه شده استشده بیمار همانا ز دلآزاری خویش
گر خجل هرگزش از مرحمت خویش نکردهست شرمنده خاقان ز ستمکاری خویش