شمارهٔ ۱۱۹
آن که دوران بود به فرمانشداده خاتم به او سلیمانش
از خجالت نهان شود هر دمیوسف اندر چه زنخدانش
این پری در بهشت اگر آیدمیشود بنده حور و غلمانش
بس که شوق خدنگ او دارمقد کمان گشت و شد به قربانش
چه شود روز حشر اگر بینندقدسیان آن دو لعل خندانش
تا به تقصیر ما نپردازندبه تماشا شوند حیرانش
هر که بیند جمال تو دارددست تا حشر در گریبانش
ظلم باشد مریض دردی راخواستن از مسیح درمانش
هر که ره یافت بر سر کویتنشود میل گشت بستانش
بس که گرید ز چشم خونآلودلاله روید به طرف دامانش
سرفکنده است در رهت خاقانتو مترسان ز زخم چوگانش