شمارهٔ ۱۰۵
ساقی بیا به دور تو گردم که روزگارهر کینهای که داشت به من کرد آشکار
اول کبوتر دل من صید میکندهر شاهباز تازه که خواهد کند شکار
تاب و توان و صبر و سکون و قرار نیستاز حسرت خدنگ تو دل گشته بیقرار
هستم ز ضرب دست تو من منفعل به حشرگریان و داغدار و سرافکنده و فگار
عزت نیافتیم و ندانم چه طالع استدر پیش گلرخان همه جا ما شدیم خار
تنها نه بینوا ز تو دارد شکایتیناکام از عطای تو شاهان کامکار
خاقان به بندگی تو آمد قبول کنبر خسروان روی زمین دارد افتخار