شمارهٔ ۱
دور از رخ گلفام تو در سینه دارم خارهادرد تو با جان و دلم تا حشر دارد کارها
از مهر روی گلرخان در سینه دارم خارهاآتش به جان و دل زنند این آتشین رخسارها
بر روی ما ای باغبان بگشا درِ گلزارهاتا کی به حسرت بنگریم از رخنهٔ دیوارها
هرگز نکردی تو وفا بر وعدهای ای بیوفادر بیوفاییها تو را من آزمودم بارها
وصلت کجا روزی شود روزی مرا ای دلستانجان داده مشتاقان بسی از حسرت دیدارها
مانند تو یوسف رخی پیدا نخواهد شد دگرهر چند با نقد روان گشتیم در بازارها
بر عاشقان خستهدل زآن لب ببخشا شربتیافتاده بین بر خاک ره از هر طرف بیمارها
از حسرت کوی بتان خاقان بود نالان همیمانند بلبل روز و شب از دوری گلزارها