شمارهٔ ۲ - در منقت علیبن موسیالرضا علیهالسلام
ناله را بهر تگ و پو چو کمر بربندماول از شش جهتش راه اثر بربندم
اضطرابم چو به دریوزه دیدار آردروم از رشته جان بال نظر بربندم
زخم بر دل خورم و مضطربش بگذارممرهم حوصله بر جای دگر بربندم
جگر از برق تجلی شود ار چشمه نورآب آن را همه در جوی نظر بربندم
در نظر ار تب حرمان شود آتشکده سوزبرم از دیده و در نار جگر بربندم
دزدم از زلف هوس جان گران جانان رابه فسون بر نفس مرغ سحر بربندم
پارهای معجزه از طره غم وام کنمبرقع شب به رخ شاهر خود بربندم
بعد از آن پرده رخسار خیالت گیرمنسخه مردمک دیده ز خالت گیرم
دیده را چون حرم روی نکوی تو کنمبگدازم نگه و پرده روی تو کنم
چون صبا سوی گلستان جمالت از رشکبیمشام آیم و تن نافه بوی تو کنم
شوق هر موی مرا قبلهنمایی آموختلیک کو حوصله تا روی به سوی تو کنم
گر به سودای تو بر خلد تجلی گذرمتا در آن آینه نظاره روی تو کنم
بر گل و سنبل آن باغ فسونی بدممهمه را شیفته آتش خوی تو کنم
عشقم آتشکدهای کرد و به هر دل که رسمشکوه ز افسردگی جام و سبوی تو کنم
مشت خاکسترم و باد به هرجا بردمسجده شکر پریشانی موی تو کنم
شعله طور نداند شرف گوهر ماورنه پرنور کند جیب ز خاکستر ما
از ادب نیست که گرد سر قاتل گردمغسل در خون کنم و گرد سر دل گردم
هر سر موی مرا خنده زخمی هوسستچون به یک زخم درین معرکه بسمل گردم
بگشاییدم تعویذ خرد از بازوسحر عشقم مگذارید که باطل گردم
دیده زخم مرا دجله فشان مگذاریدبحر دردم مپسندید که ساحل گردم
شوقم آموخت فسونی که چو محمل برودآفتابی شوم و سایه محمل گردم
ور کشد ناقه زمام از کف رهپیمایینوبهاری شوم و ساحت منزل گردم
سوخت رسواییام اندر چمن خنده گلچند گه پردگی صوت عنادل گردم
من و نومیدی جاوید به هم بنشینیمدو سه روزی به مراد دل غم بنشینیم
این دو ویرانه که آباد به خون جگرستقدمی چند از آن منزل دل پیشترست
دیده زین باغ میالای که هر غنچه اوقدری خون فسردهست که بر نیشترست
آن گلی کز پی نظاره او دیده شکفتپاره پرتوش از نور نظر بیشترست
وآنچه در حوصله چشم تماشا گنجدهمه اسباب پریشانی نور نظرست
ای خضر چشمه حیوان به هنر نتوان یافتورنه هر شعله در آتشکده گنج هنرست
چه هنر خود به ازین نیست که در باغ طلبهر خس از تربیتش طور وفا را شجرست
هفت دریای سپهر ار بشود خشک چه باکعشق ما دربدر موجه بحر دگرست
در دریای عبودیت و معبود فناید بیضای امامت علی بن موسا
غسل تقدیس کن ای ناطقه در چشمه نورپس به سر کن چو قلم در حرم نعت عبور
تازه کن بیعت ایمان چو ز مدحش هر حرفلب توحید گشاید به نوای منصور
نیخطا کردهام این کار به بازوی تو نیستگر نفوس ملکی جمله بگیری مزدور
میتوانی که کنی آیت نعتش تفسیرظرف هر نقطه اگر گیرد یک دریا نور
عقل مدهوش نداند مزه مدح ترامحک نور تجلی نشود جوهر طور
از دلم پرس که تا طره مدح تو گرفتهر شکن زلف سخن راست بهشتی معمور
چون رود بر فلک مدح تو فکرم از شرمنور بگدازد بر دیده خورشید شعور
من نگویم که خداوند تویی در دو سرایلیک مدح تو بود محمدت بار خدای
ای سراپرده تو ترجمه عرش الهسجد[ه] پرواز کند سوی حریمت ز جباه
شاهدان حرم قدس به ذوق عفوترخ توفیق بیارایند از خال گناه
زیب رخساره خورشید شفاعت گرددهرکه چون زلف به عهد تو بود نامه سیاه
ادب ار رخصت نظاره این طور دهددیده پیش از نگهش بوسه زند بر درگاه
چشم چون بازکنی تا به حریمش صد جایدامن از دیده جبریل کشد نور نگاه
ور ازین در هوسم جانب فردوس بردهم ز پیش مژه نظاره بگرداند راه
گفتم از بحر ثنای تو گهر جوی شومدر بر و دوش خرد سوخت ز بیم تو شناه
ای که آب طرب از چشمه غم بگشایییاد ما کن چو در گنج کرم بگشایی
سرورا طبع فصیحی چو کند نعت تو سازخامه از شرم ثنای تو درآید به گداز
ادب از بیم تو در لجه خون غوطه زندچون به مدحت لب جبریل شود وحی طراز
کنگر مدح تو از بس که بلندست شوددر فضایش پر اندیشه تهی از پرواز
بس که پیچد به خود از حیرت کوتهدستیغیرت زلف بتانست کمند اعجاز
من کجا حوصله نعت طرازی ز کجاای تب عجز به یک شعله زبانم بگداز
معجزه طبع کسی منقبتت را شایدکش بود هر نقط آبستن صد گلشن راز
غم برای خسم از شعله کفن میدوزدکه مگر دور کند چرخم ازین گلشن باز
لیک حاشا که تواند بردم زین گلشنهمه صرصر شود ار این فلک شعبده فن