گنج

شمارهٔ ۳ - در تهنیت نوروز و مدح حسین‌خان شاملو

۶۲ بیت
ساقی بیا و از میم آشفته حال کنمغزم ز ترکتاز طرب پایمال کن
ز‌ آن آفتاب‌منش جرعه‌ای بریزدر جام لطف و بدر غمم را هلال کن
خمیازه‌های مهر به یک جرعه آخرستبیچاره را شکسته سفالی خیال کن
با نو بهار دوش به دوش آی در چمنبر بلبلان کرشمه گل را و‌بال کن
در باغ بزم موسم پرواز جام شدبر پیکرش نسیم شو از موج بال کن
بر ما ستم‌کشان که حرامست عافیتصاف نشاط را دو سه روزی حلال کن
می بهر دیگران همه در جام جم بریزچون دور ما رسد قدری در سفال کن
ما خاک مشربان حریم محبتیمگردیم و پا‌شکسته دامان عزلتیم
بر‌خیز تا زنیم صلا مهر و ماه راخاور کنیم مغرب بخت سیاه را
ز آن می که چون به جام رود گوید آسمانیوسف به دلو مهر بپیمود چاه را
گردد ز رشک غنچه گل جام تا کندمحروم از نظاره او باده خواه را
ز آن می‌که چون ز شیشه به سیر قدح رودگم سازد از نشاط به هر گام راه را
بیخود به نیم جرعه تماشا بیفکندصد جا ز دیده تا سر مژگان نگاه را
آن یادگار کوثر همت که پاک شستاز طبع کهربای طمع ذوق کاه را
آن می که گر به نامه جرمش رقم کنندرضوان وکیل خلد نویسد گناه را
گستاخ چون کرشمه و خوشخوی چون حیاآرد به پا‌ی‌‌ بوس گدا فرق شاه را
مستان کبریای درش منفعل شوندروبند اگر به بال ملک سجده گاه را
تا کی ز حرف شاه و گدا کام تر کنیممطرب بیا که نغمه مستانه سر کنیم
نوروز مهمان شده امشب بهار رابیدار کن ز خواب به مضراب تار را
دی داد آفتاب سراغ از لب مسیحدر ناخن تو مرهم جان فگار را
بی ناله تو گر همه گیسوی دلبرستاز روی عیش دور نسازد غبار را
دل می‌برد نوای تو گویی نهفته‌انددر پرده‌های ساز تو روی نگار را
خاصیت ثنای تو در دست طبع منمضراب ساخت خامه معنی نگار را
بگشا لب سرود که فرصت غنیمت استناگه کسی خبر نکند روزگار را
بیتی ز ناله ده و صید روح کنآموز از کرشمه ساقی شکار را
از بلبلان نغمه‌سرا باغ دلبرستبی‌ناله ورنه گلشن و گلخن برابرست
عیش و نشاط بی گل و سنبل کدورت استخاصه کنون که ملک هری رشک جنت است
ز آب و هوای این سره ملک است فیض گیرگر نار ایمن است و گر خاک تبت است
کلکم به سهو روضه رضوان رقم زدشاین باغ را بدان چمن آخر چه نسبت است
این در به روی معصیت و زهد بسته نیستو آن در مقفل است و کلیدش عبادت است
خاکش چنان به ذوق که چون لاله گل درواقلیمی از قلمرو داغ محبت است
در زلف شاخ روی عروسان گل به دیرخشد چو شب چراغ که در کان ظلمت است
از بس گلش به آب نزاکت سرشته‌اندگوش گلش ز ناله بلبل جراحت است
خاکش ز پای نقش نگیرد چو سطح آببرهان این کمال کمال لطافت است
این خاکدان به دولت خانست این چنینخود کیمیای خاک ز اکسیر دولت است
خان زمین امان زمان امن آسمانمسند‌نشین ملک خراسان حسین‌خان
ای آفتاب سایه‌نشین جلال تودولت نموده صید دو عالم به بال تو
تو ظل پادشاهی و شه ظل ایزدستاینک دلیل مملکت بی‌زوال تو
مهلت بس است رخصت ایام ده که سوختدوزخ در انتظار تن بدسگال تو
دادن ز باد ثروت روغن چراغ رایک معجزست از کف دریا نوال تو
شستن به آب خال سیاهی ز روی بختیک موجه است از لب کوثر مثال تو
نوروز آیدت سر هر سال تا کندنوروز خویش بر رخ فرخنده‌فال تو
حجاب را بگو که دهندش چو چرخ بارتا آید و نظاره کند بر جمال تو
آن هوشمند را که خرد تاج تارک‌ستداند که دیدن رخ دولت مبارک‌ست
تا هست روزگار ترا بخت یار بادبخت ترا عروس ظفر در کنار باد
تا در زمانه قاعده نو‌بهار هستباغت ز آب و رنگ بهار بهار باد
آن کس که سایه‌پرور بخت بلند تستبر تو سن مراد چو بختت سوار باد
و آن کس که دست کشت ولای عدوی تستهمچون سر عدوی تو پامال دار باد
هر نطفه‌ای که در رحم آفرینش استدر آرزوی خدمت تو بی قرار باد
و آنگاه تا رسند به خدمت یکان یکانارکان قصر دولت تو پایدار باد
کلک ثنا طراز فصیحی به دولتتتا آن زمان به مدح تو گوهر نگار باد
نی‌نی که در دو کون همین است کار منشاهد بس است خامه معنی نگار من
من کیستم ز هرزه‌درایان سبک‌سریز آشوب زلف تفرقه مجنون ابتری
ز آسیب سنگ حادثه بشکسته بیضه‌ایدر بیضه شکسته همی مرغ بی‌پری
نی قوت کشیدن قوتم ز خرمنینی‌ طالع رسیدن شیرم ز مادری
گاهی به چاه نثر کنم حبس یوسفیگه در مضیق نظم کنم بند کوثری
پاشم چمن چمن گل معنی به پای لفظشریان فکر را چو گشایم به نشتری
بندم بر آفتاب معانی ز حسن طبعمشاطه‌وار از شب الفاظ زیوری
کاوم به نیش ناخن اعجاز حرف راپنهان کنم در آن به هنر بحر گوهری
از من نهال ناطقه شد میوه‌دار و منهستم زمانه را به مثل نخل بی‌بری
نشناخت گر زمانه مرا صاحبم شناختنی‌ صاحبم که صاجب تخت سکندری
پرواز روز تا بود از بال صبح و شامبر فرق بنده سایه خان باد مستدام