شمارهٔ ۱ - در منقبت علیبن موسیالرضا علیهالسلام
هر چند که من شعله افسرده عیارمدر خرمن خود سوخته از باد بهارم
بیخنده گل بس که ترشروی نشستمصفرای چمن بشکند از ناله زارم
هر لخت تنم مرثیه بخت جوانیستگویی که درین دخمه ستان لوح مزارم
در پرده دل آتش اندوه کنم صافو آنگه کنمش اشک و به مژگان بسپارم
زان پیش که بارم گهر از گلبن مژگانچینند گل حوصله دامان و کنارم
رنجیده ز هم چشمی داغم گل خورشیدکاندود به صد قیر رخ رونق کارم
از داغ جگر شانهکش طره آهموز بخت سیه پردگی زلف نگارم
بیپرده اگر جلوه کند بخت سیاهمبر مردمک از رشک کشد تیغ نگاهم
من کیستم آن بادیهپیمای فنایمکاواره کند قافله را بانگ درایم
چون باغ غم افسرده شود دیده ابرمچون داغ جگر غنچه شود باد صبایم
در پیکر ماتم نفس بازپسینممیرند شهیدان اگر از پای درآیم
غم پاشدم از خنده چو در خنده نشینمخون جوشدم از ناله چو در ناله درآیم
طوفانست گره در دل هر قطره اشکمآه ار گرهی از دل اشکی بگشایم
از روزنه دیده موری ز ضعیفیآهستهتر از پرتو خورشید درآیم
کونین دو نقشست که چون در نگشودندتوفیق کلیدانه ستد از کف پایم
ما خانه خرابان سر زلف نگاریمکاری به خرابات و مناجات نداریم
گوش هوسم، پند ز گفتار نگیرمتعلیم علاج از لب بیمار نگیرم
آوردهام از مصر وفا نکهت یوسفقیمت بجز از ناز خریدار نگیرم
نه بلبل صبحم مزه ناله شناسمبرگ گل خورشید به منقار نگیرم
مضرابم و این طرفه که جوشد ز رگم خونیک لحظه اگر خون ز رگ تار نگیرم
آیینه نازم ز تب یاس گدازمیکدم اگر از آهی ژنگار نگیرم
تمثال نیازم گل بختم نشود واتا بوس نشاطی ز لب خار نگیرم
نظاره به دل دزدم و خونابه فروشمآنجا که بها جلوه دیدار نگیرم
ور جلوه دیدار شبی بزم فروزدشمعی به میان آید و نظاره بسوزد
کو حوصله تا بند نهم بر نظر خویشوین شعله کنم صرفه برای جگر خویش
در راه وفا قافله اشک نیازمهم پی سپر خویشم و هم راهبر خویش
در بزم وفا سلسله طره یارمهم پرده خویشم من و هم پرده در خویش
هر شعله جانسوز که از بال فشانمسازند ملایک همه را حرز پر خویش
زنجیر نهم بر سر و بر پای نهم داغاز هم نشناسم ز جنون پا و سر خویش
در دیده طوفان بلا سوخته اشکمبر چهره امید که جویم اثر خویش
در سینه گرداب جنون گم شده موجماز ساحل دریای که پرسم خبر خویش
ما گم شدگانیم و جنون پی سپر ماستگمراهی جاوید حریف سفر ماست
افسوس که رنگ گلم از باد خزان ریختخاکستر شبنم به سر بخت جوان ریخت
شب تا به سحر بر رمهام گرگ کمین داشتتیغ کرمی تند شد و خون شبان ریخت
این ابر بهاری ز کجا بود که از لطفبر آتشم آب از دم شمشیر و سنان ریخت
گل بود ز دل تا لبم از موجه خونابپای نفس از جای شد و ساغر جان ریخت
در سینه شکاف افکنم و سیل بریزمپیداست که چند از مژهای اشک توان ریخت
مشتی نفس سرد دلم داشت ذخیرهشب سینه به تنگ آمد و در پای فغان ریخت
از روشنی دیده غبار در شه رانشناخته از دیده خونابه فشان ریخت
شاهی که ازو یافته اورنگ شهی زینسلطان علی موسی جعفر شه کونین
ای ناطقه این جلوه افضال مبارکوی بحر هنر موجه آمال مبارک
این نادره پرواز که بیجنبش بالستمرغان ترا بر حرم این بال مبارک
آیات کمال دو جهان منقبت اوستبر نام تو این خطبه اقبال مبارک
معنی نشنیدم که در آن لفظ شود گماین طرفه گهر بر صدف قال مبارک
نعتش نمکین نقطه پرگار کمالستبر چهره خورشید تو این خال مبارک
بر جوهر اول دم مدحش بدمیدیاین روح قدس بر تن تمثال مبارک
خورشید ثنا رفت به بیتالشرف خویشبر شهر سخن غره این سال مبارک
فال نقطی میزند از کلک تو خورشیدخمیازهکش جاه ترا فال مبارک
هر موی تو عید هنری سایهنشین داشتشد جمله ز نعت شرف آل مبارک
ای شانهکش طره نعت تو زبانهاوی دانهکش خرمن مدح تو بیانها
نعت تو شها ناسخ آیات عذابستبا نعمت تو دوزخ سخن آتش و آبست
ظلم از غضبت دیده به مسمار مژه دوختور ز آنکه گشودهست ز خمیازه خوابست
بر روی هم آراید اگر خصم صف کینهمچون صف مژگان به نگاه تو خرابست
چون نقش کنم بر ورق از پرتو معنیگویی که رقم کرده به آب زر نابست
پرواز کند حرف ز کلکم سوی نامهاز بس به ره منقبتت گرم شتابست
آنجا که شود موجهفشان بحر کمالتمانا که کمال دو جهان عین سرابست
ای خطبه سلطانی کونین به نامتوی عرش برین سایهنشین در و بامت
ای طور شبستان ترا تازه ندیمینه پرده چرخ از حرمت کهنه گلیمی
خاک در تو تربیت عرش برین کردچونان که کسی تربیت طفل یتیمی
هر شمع ازین وادی ایمن سره نخلیستهر جلوه شمعی دیت خون کلیمی
خورشید سراسیمه دود تا در مشرقگر شعله شمعی طپد از موج نسیمی
فردوس به عذر آید و لطفت نپذیردگستاخ اگر باد رود پیش شمیمی
خدام تو هر یک چو کلیمند درین طورای کعبه درین کوی چو من تیره گلیمی
کاهند الفوار و ز اعجاز نماینداسرار جهان را همه در نقطه جیمی
شیخ حرم قرب و مرید دل خویشندفیض دو جهانند و در آب و گل خویشند
امشب شب عیدست و مرا روز سیاهستعزم سفر نعش مرا سوی هراتست
امشب ز جگر تا مژهام اشک وداعستفرداست که این مائدهام توشه راهست
امشب نگهم را نفس بازپسینستفرداست که یک یک مژه تابوت نگاهست
تا مهره گردون نفس سوخته چون دودبنشسته ازین ماتم در شعله آهست
ای معتکفان حرم قدس نگاهیبر کار من خسته که پر حال تباهست
چون موج مخندید کزین چشمه رحمتبربست فلان رخت و همان نامه سیاهست
بر زخم من الماس مپاشید که عذرمصد مرتبه روشنتر از آیینه ماهست
من ابر سیه کارم و این مرحله خورشیدزین مرحلهام زود شدن عذر گناهست
ایمان فصیحیست درت جان فصیحیرفتم من و بی عیب شد ایمان فصیحی