گنج

شمارهٔ ۲۱ - در ستایش طبع شانی تکلو

۳۴ بیت
صبا به کوی دل آشفتگان عشق گذرزمین ببوس اگر آسمان دهد دستور
بگو به مردمک دیده هنر شانیکه ای ضمیر تو چون چشم عقل چشمه نور
تو آن مسیح مقالی که ملک معنی راستبیاض جبهه کلک تو صبحگاه نشور
صریر خامه‌ات ار نفخ صور نیست چراکند جهان معانی ز نقطه‌ای محشور
کدام قطره ترا ریخت از سحاب قلمکه روی صفحه نشد پر ترانه منصور
ولی چو این گهر از بحر عقل گشته پدیدنمی‌کند صدف گوش جهل را معمور
چو صبح کلک تو از آفتاب حامله استاگرچه نطفه ستانید از شب دیجور
که هر نقط که از آن خال روی صفحه شودزمانه را کند از روشنی چو عارض حور
چو نای خامه معجزفشان بگیری تنگکه سر غیب بماند ز ناکسان مستور
رسد ز هر سر انگشت تو به گوش خردهمان نوا که ز داود در ادای زبور
به باغ طبع تو لفظی که جلوه گر گرددز رنگ و بوی شود تو به تو گل معمور
رسید درج دری کامغان فرستادیزهی محیط کز آن آمد این درر به ظهور
همه ز قدر سزای ثنای قلزم و کانهمه ز لطف سزاوار گوش و گردن حور
ز جلوه‌های معانی در آن خرد مدهوشچنان که واله ایمن گه تجلی طور
نظر به جودت هر لفظ او فروماندچو آن مگس که کند بر عسل هوای مرور
ز بس فروغ معانی به روی الفاظشپی نگاه توان دید در شب دیجور
محیط طبع تو زین‌سان گر از تموج فیضدر سماع بر‌آرد ز لولو منثور
خرد به درک یکی لفظ برنیاید اگرهزار گوش ستاند ز قدسیان مزدور
حسود سحر نسب معجز ترا دیدمز ته پیاله بوجهل گشته مست غرور
شفای عالم جهل و وبای کشور عقلبود درین دو جهان راست بر مثال دو صور
به مشرب جهلا صافتر ز آب زلالبه مذهب عقلا تیره‌تر ز لای قصور
به گوش نغمه مطرب هزار پای شودز روی مرتبه گردد اگر خرد طنبور
بود چو دخمه کفار جنگ اشعارشچو مردگانش معانی و لفظها چو قبور
نگشته آیت رحمت در آن جهان نازلنکرده فیض ازل اندر آن دیار عبور
ولی نظام ترا از خصومتش چه ضرراساس طبع ترا از عداوتش چه فتور
که غیر روسیهی هیچ صرفه‌ای نبردبر آفتاب شود تیره گر شب دیجور
خرد پناها ای لال در ثنات خردزهی لالی تو گنج فیض را گنجور
رسید مژده که چون ابر رحمت ازلیبر آن سری که کنی سوی این بهشت عبور
بلی ز غایت زهد تو هنم درین دنیااگر بهشت نصیبت شود نباشد دور
ولی ز بخت بدخار و خس بسی دورستکه نور محض کندشان وصال آتش طور
وگر ز مغرب بخت سیاهشان خورشیدکند طلوع و شوند از وصال تو مسرور
ثنا طراز شود مو به مو فصیحی رابه دولت تو شوم خواجه عباد شکور
همیشه تا بود از نور و ظلمت شب و روزگهی منور و گاهی کدر سنین و شهور
شکفته طبع تو بادا چو نور در ظلمتنژند خصم تو بادا چو ظلمت اندر نور