شمارهٔ ۲۰ - مدح حسینخان شاملو
دی در بهار صبح درون آمد از درمبختم شکفته روی تر از صبح نوبهار
در کسوت سیاه ز حسن قبول بودبسیار دلفریبتر از طره نگار
روشن دل آن چنان که ز صد جان فزون نمودیک مردمک سوادش در چشم اعتبار
بوسیدمش عذار و لبم پر ز خنده گشتاز بس شکفته بود ز شوقش گل عذار
گفتم اگر تو بخت منی این نشاط چیستبنشین چو من به تعزیت خویش سوکوار
ما هر دو شخص ماتم و جان مصیبتیمما از کجا و کوکبه عیش و گیر و دار
گفتار خمش که نوبت اقبال در رسیدصبح دگر دمید و شد آن روز و روزگار
رفت آن که داشت از چمنت آب و رنگ ننگرفت آن که داشت از قدحت صاف ودرد عار
اینک رسید طرفه سحابی که آفتابنور کرم ز سایه او کرده مستعار
اینک رسید نادره بحری که آسمانگم در محیط یک صدف اوست قطرهوار
اینک رسید تازهبهاری که بنددیگلدسته نشاط ز مژگان اشکبار
اینک رسید آن که اگر نی ستم شودبیرون برد ز سینه عشاق درد یار
جستم ز جا چو نور نظر تا برون دومنعلین دیده پیش من آورد روزگار
غافل که چون برید نظر ره سپر شودنعلین دیده افکند از پای رهسپار
ناگه سپهر آمد و در پایم اوفتادگل ریخت رنگ رنگ ز مژگان اعتذار
میگفت بعد ازین سگ سر در قلادهاماز من به حضرتش نکنی شکوه زینهار
گفتم تو کیستی که حدیثت کری کندتا بر نفس کنند جگر خستگانش بار
در دودمان همت آزادگان بودبیداد سفلگان نسبآرای افتخار
ما گرم گفتگو که درون آمد آفتابدر تنگنای دیده خفاش خاکسار
نی آن مهینه کوکب کدبانوی مسیحآن آفتاب کش دو جهانست یک مدار
خورشید آسمان معالی حسینخاناقبال را خطوط شعاعیش پود و تار
نامش نوشتم و قلمم از مهابتشدر رعشه اوفتاد چو مضراب خورده تار
وین طرفهتر که بس که حریص ثنای اوستدر عین رعشه نغمه مدحش برد بکار
از انفعال دست تهی سوخت همتماقبال حضرتش چو مرا دید شرمسار
داد از کرم به هر سر مویم هزار جانکردم یکان یکان همه را در رهش نثار
گر نی ز بهر طول بقای ثنای اوعین الحیات گشت ضمیر ثناگزار
آب خضر ز لفظ ترشح چرا کندگیرم که غنچههای معانیست آبدار
بوسیدمش زمین و لبم ترسم از غروردیگر ثنا نخواند بر آفریدگار
خانا من آن بریده نهالم که یافتمدر آتش از از ترشح لطف تو برگ و بار
در چارباغ فضل که نام ثمر نماندتا شاخسار سایه من گشت میوهدار
احوال کند مهابت جاهم حسود راتا بیشتر برآردش از جانن حسد دمار
کلکم که آفرید اقالیم نظم رابس از دخان دوده بر آبست نه حصار
کفران نعمتت نکنم دولت تو کردورنه چه بندد و چه گشاید از آن نزار
وین برگزیده لطف کم از خلق برگزیدشرحش چسان دهم که نیم علم کردگار
غم خانه مرا که رد روزگار بودکردی دهم سپهر علیرغم روزگار
در رهگذار سیل حوادث فکنده بوداز بس زمین ز نسبت این کلبه داشت عار
وامروز کعبه دگرست از قدوم توبا طور هم جبلت و با عرش هم عیار
تا دود شمع همت ارباب دولتستبر چهره عروس هنر زلف تابدار
سر منزل هنر روشن چراغ بادچونان که کلبه دل عاشق ز مهر یار
گم باد نام دشمنت از صفحه جهانچونان که اسم و رسم خرابی ازین دیار