گنج

شمارهٔ ۱۵ - مدح میرزا غیاث‌الدین

۳۱ بیت
زمین عفو کسی بوسه میزند گنهمکه سیل سیل کرم زان تراب می‌جوشد
چمن طراز وفا میرزا غیاث‌الدینکه دولتش ز عنان و رکاب می‌جوشد
ندانم این چه لقب بود لیک می‌بینمکه از ضمیر و زبان آفتاب می‌جوشد
ترا دلیل بلنداختری همین کافی‌ستکه از انامل تو فتح باب می‌جوشد
در ترا خلف کعبه خواندم و خجلمکه کعبه را نه جباه از جناب می‌جوشد
بهار خلق ترا چون ستایم از نفسمچمن چمن گل معجز نقاب می‌جوشد
وگر ز روی تو روشن کنم چراغ ثناعرق ز ناصیه آفتاب می‌جوشد
کند چو طره پریشان سواد توقیعتز رشته‌های خرد پیچ و تاب می‌جوشد
شود ز مژده ناسور زخم ما مدهوشکه از زمین و زمان مشک ناب می‌جوشد
فسون خلق تو بر افعی قلم خواندمکه جای زهر ز کامش گلاب می‌جوشد
وگرنه زهر فشانیست کز بن دندانهمیشه بیهده زهر عتاب می‌جوشد
لب عتاب تو آنجا که در سوال آیدنمک ز سینه ریش جواب می‌جوشد
وگرز لطف شوی گل‌فشان شهیدان راشکر ز گوش ز فیض خطاب می‌جوشد
صفا سرشتا صافی دلا خداونداچه شد که طبع تو از انقلاب می‌جوشد
چه شد چه شد که به یاد گلوی تشنه لبانز کام تیغ تو خونین لعاب می‌جوشد
سبک عنانی جنگ و گران رکابی صلحدو چشمه‌اند کزیشان دو آب می‌جوشد
ازین ز سینه دریا سراب می‌رویدوز آن ز کوثر رحمت عذاب می‌جوشد
به راه عذر سبک پویه چون شود خردمروان ز هر بن مو اضطراب می‌جوشد
گران رکابی صلحت چویاد می‌آرمسکون ز سعی و درنگ از شتاب می‌جوشد
درین دو روز که شد تنگ خلق مرحمتتتنم ز غصه چو خون کباب می‌جوشد
ز دیده اشک به صد در د و داغ می‌رویدز سینه آه به صد پیچ و تاب می‌جوشد
ز تشنگی جگرم می‌مکید شعله کنونهزار چشمه خون ز آن سراب می‌جوشد
مران سمند تلافی به روی تربت منکه غصه تا به عنان و رکاب می‌جوشد
تو گر خطاب کنی با دو چشم گریان کنکزین دو چشمه زلال جواب می‌جوشد
وگرنه ناطقه خشک لب کجا و جوابکزان سراب همه موج ناب می‌جوشد
نگویمت که مرا آرزوی پا‌بوس استکزین کتان هوس ماهتاب می‌جوشد
ولیک غنچه فکرم ز شاخسار ضمیرهمه به شکل هلال رکاب می‌جوشد
به لطف گو که از و آستین‌فشان مگذرز پای تا سرت ار اجتناب می‌جوشد
به عفو گو که نظر زان گناهکار مپوشگرت زهر مژه طوفان خواب می‌جوشد
همیشه تا که زلال نظام و درد خللز چشمه‌سار خطا و صواب می‌جوشد
نظام عافیتت باد از خلل خالیکه آب هشت چمن زین سحاب می‌جوشد