گنج

شمارهٔ ۱۴ - اخوانیه

۱۵ بیت
رسید مژده که خورشید آسمان جلالبر آن سرست کزین ذره آسمان سازد
ز کلبه‌ای که همی توامان زندان‌ستسحاب مکرمتش باغ و بوستان سازد
به خاک غمکده‌ای آب لطف آمیزدمفرح طربی بهر جسم و جان سازد
لب مرا که بجز زهر غم کسی ننواختز نوش بوسه اقبال کامران سازد
چو بخت از درم آید درون و دایره‌وارسر نیاز مرا وقف آستان سازد
هزار چشمه شاداب‌تر ز بحر سخابه ذره ذره این خاکدان نهان سازد
هزار اختر فرخنده‌تر ز کوکب جودهم از مطالع این سرزمین عیان سازد
مرا غرابت این مژده چون تب سودانفس نفس به صد اندیشه سرگردان سازد
درین خرابه که جغد اندرو مقام نکردهمای قله دولت کی آشیان سازد
گرفتم آن که سلیمان نواخت موری رافضای دیده او را چه‌سان مکان سازد
نفس فسرده زدم دولتش اگر خواهدز جرم دیده موری نه آسمان سازد
ز بس درستی عزمش کف مهندس اوز نیم قطره دو صد بحر رایگان سازد
چه صنعت است ندانم که ابر لطفش راستکه شعله را گل سیراب گلستان سازد
همیشه تا که فسون نیاز زخم مراز فیض مرهم الماس کامران سازد
زمانه لطف محبان پناه صاحب رابدین گروه عدم ریزه مهربان سازد