گنج

شمارهٔ ۸

۱۱ بیت
باز عشق آمد که آراید گلستان مراسازد از خون جگر شاداب بستان مرا
باز عشق آمد که از فیض نشاط گریه‌ایچون کنار گل کند پرخنده دامان مرا
باز عشق آمد که دربستان کفر زلف دوستشبنم رخساره گل سازد ایمان مرا
باز عشق آمد که از هر دورباش غمزه‌ایبشکند در دیده من نوک مژگان مرا
باز عشق آمد که ناخن بررگ جانم زندزیور گوش ملایک سازد افغان مرا
باز عشق آمد که اندازد به رغم عافیتدر کف صد چاک هر تار گریبان مرا
باز عشق آمد که از ذوق سرشک افشانییدیده یعقوب سازد داغ حرمان مرا
باز عشق آمد که مهمان خدنگ ناز دوستپرسد از هر دل که بیند خانه جان مرا
باز عشق آمد که در بازار حسن خودفروشبر سر مژگان گشاید بار سامان مرا
باز عشق آمد که خنداند ز فیض جلوه‌ایچون لب زخم شهیدان چشم گریان مرا
باز عشق آمد که از زیر گلیم عافیتآورد بیرون فصیحی طبل پنهان مرا