شمارهٔ ۵۷
دی قاصد یار آمد و مژگانتری داشتاز یار مگر بهر هلاکم خبری داشت
عمری به ره یار دلم تخم وفا کشتپنداشت که این تخم که میکاشت بری داشت
آن بود دل جمع که از دست بتان بودصد پاره و هر پاره او را دگری داشت
زآن پیش که تازی فرس ناز به میدانبا حلقه فتراک تو این کشته سری داشت
غمنامه من بین چه کنی قصه یعقوباو نیز چو من داغ فراق پسری داشت
پایان شب محنت من صبح اجل بودبس طرفه شبی بود و قیامت سحری داشت
شد جزم به عزم سفر عشق فصیحیهر چند که در هر قدم آن ره خطری داشت