گنج

شمارهٔ ۴

۵ بیت
خدایا روزی این خود‌پرستان ساز جنت راکه دوزخ جنت است آتش‌پرستان محبت را
ز هر کنج دل ما صد مراد مرده برخیزدبه محشر در خروش آرند چون صور قیامت را
دل و چشم من و سودای وصل او معاذاللهکه داد این لخت کوه درد و دریای مصیبت را
من و کام نهنگان ناتوان چون گشت بحر غمز بس بر ساحل افکند استخوان اهل حسرت را
فصیحی چون سپارم جان مرا تابوت از آتش کنکه از پروانه من آموختم علم محبت را