شمارهٔ ۳
برخیز و گوی جلوه مالک رقاب راتا همچو ماه اسیر کند آفتاب را
آن چشم مست ساقی آشفتگان بس استدر شیشه ریز از قدح امشب شراب را
کو سنگ بیمروت هجران که بشکنداین شیشههای وصل پر از زر ناب را
عصمت نقاب بر رخش افکند حسن شوخگم ساخت در تجلی اول نقاب را
در خواب من درآمد شوق نکرده کاردر پردههای دیده نگه ساخت خواب را
نوری ز روی خویش به صبح ارمغان فرستنوبر کند مگر ثمر آفتاب را
گوییم شکر چشم فصیحی به صد زبانکآتش فروز خرمن ما کرد آب را