شمارهٔ ۲
گرفت گریه ما کوه و دشت و صحرا رادگر ز دیده به دل سر دهیم دریا را
تو چون به چشم سیه مست بادهپیماییمی کرشمه یوسف کشد زلیخا را
ز جوش گریه تلخم نه دیده ماند و نه دلچه باده بود که بگداخت چشم مینا را
به چین ابروی ناصح ز گریه بس نکنیمکسی نبسته به زنجیر موج دریا را
گذشت عمر و ندیدم فروغ صبحدمیبه خاک برد شبم آرزوی فردا را
ز آه گرم فصیحی حذر کنید که دوشچو داغ لاله در آتش نشاند فردا را