شمارهٔ ۱
برقیم ولی رنجه نسازیم گیا راهمت بگماریم که سوزیم صبا را
شمعیم و تهیدستی ما بین که درین بزمسامان فروغی نبود شعله ما را
در کعبه و بتخانه ره قرب نیابندآنها که به تقلید پرستند خدا را
چون چهره به خون سرخ کند آنکه همه عمرپرورده چو گل در کف جان رنگ حنا را
از دولت آن زلف چنانیم که امروزگیرند سراغ از دل ما کوی بلا را
خلوت چه حدیثست به معشوق که هرگزبیرون نتوان کرد از آن بزم حیا را
مشاطه دردم که درین باغ فصیحیاز خون جگر رنگ کنم دست صبا را