شمارهٔ ۲۱۲
بهشت را چه کند با غم آرمیده اوز دوزخ از چه هراسد فراق دیده او
من و سجود بت از داورم مترسانیدمن آفریده عشقم نه آفریده او
شهید عشق ترا راه کعبه مقصودکسی نشان ندهد جز سر بریده او
به حرف میوه فریبم مده که نیست مراامید سایه هم از نخل نورسیده او
چنان گداخت فصیحی ز ضعف شام فراقکه تاب نور ندارد چراغ دیده او