شمارهٔ ۲۰۳
اشک حسرت در عذار ما غریبان ریختنهیچ کم نبود ز خون صد مسلمان ریختن
جان فدای قاتلی کز حیرت نظارهاشزخم ما را شد فرامش خون به دامان ریختن
نیم بسمل میطپم در خاک و خون ز آن رو هستآن قدر جان کش توان در پای جانان ریختن
بس که اشکم بازپس گردد ز بیم خوی اوخواهدم خون دیگر از چاک گریبان ریختن
بستر درد تو میداند که بیمارانش راهیچ درمان نیست غیر از خون درمان ریختن
خاک گویی کردهام بر سر که چون باد بهارمیتوانم هر دم از دامان گلستان ریختن
عشق میداند که در کیش فصیحی طاعتستبر در بتخانه آب روی ایمان ریختن