شمارهٔ ۱۷۹
عمریست تا به درد محبت فسانهایمچون سایه ز آفتاب طرب بر کرانهایم
چون زلف بس که مست پریشانی خودیمدر بند یک خرام نسیم بهانهایم
بر مصر دام و شهر قفس کم گذشتهایمما مرغ روستایی این آشیانهایم
بوسیم دست و پای چه دشمن چه دوست رادر دیر و کعبه هم در و هم آستانهایم
با ناقصان خوشیم که منت نمینهندبر هیچ کس که کامل این کارخانهایم
چون از هجوم شوق صد آغوش گشتهایمگرنه به دست شاهد اندوه شانهایم
بیکار نیستیم فصیحی درین دیارمحنت ستان و نالهفروش زمانهایم