شمارهٔ ۱۷۷
باز در دل شعلههای آفتاب افکندهایمطرح آبادی درین دیر خراب افکندهایم
زوربازوی طلب بین کاندرین نخجیرگاهبارها خقاش را بر آفتاب افکندهایم
جلوه حسرت دل از ما برد ورنه صد سحرفرش این قصر از دعای مستجاب افکندهایم
عزت شبهای من بنگر که از یک ناله دوشآسمان را در محیط اضطراب افکندهایم
تا به دوزخمان کشد فردا به روز بازخواستمو به مو امروز دل را در عذاب افکندهایم
جرم ما گر بادهآشامیست مستی جرم نیستعکس لعل خویش را ما در شراب افکندهایم
جلوهها در مصر خوبی هست اما دیده نیستاینک اینک از رخ یوسف نقاب افکندهایم
زلف عصیان را فصیحی بردهایم از بس نمازطره توفیق را در پیچ وتاب افکندهایم