گنج

شمارهٔ ۱۴۴

۷ بیت
جوش ذوقم خوش‌نشین کشور میخانه‌امموج فیضم خانه‌زاد ساغر و پیمانه‌ام
می‌زنم لاف شکیبایی و از طوفان اشکموجهء گرداب را مانَد ، مصیبت خانه‌ام
باز در دارالشفای تب گدایی می‌کنمکز مسیح آنجا فغان خیزد که من دیوانه‌ام
دزدم از جیب صبا خاکستر منصور راتا مگر طوری شود زین نور ایمن خانه‌ام
تیره روزیهایِ طالع‌ بین ، که از بس بی کَسَمهر شب افروزد چراغی باد در کاشانه‌ام
هیچ گه جغدی صلای کلبه خویشم نزدروزگاری شد که سرگردان این ویرانه‌ام
بیخودم نی ازگل آگاهم فصیحی نه ز شمعاین قدر دانم که گه بلبل گهی پروانه‌ام