شمارهٔ ۱۲۹
گرت بود جگری سوختن ز داغ آموزورت هوای شکفتن بود ز باغ آموز
چو روزگار شود تیره بر تو روشن شوطریق ما ز گهرهای شب چراغ آموز
به نکهتی ز گلستان دهر خرم باشتو کیمیای قناعت هم از دماغ آموز
فروش جسم و ز بازار شعله جان بستانوگر ندانی این شیوه از چراغ آموز
به جان مضایقه با دشمنان خویش مکنبیا به میکده و همت از ایاغ آموز
چنان بخند که لب هم نگردد آگه از آنادب ز انجمن شاهدان باغ آموز
مریز داغ به صحرا مرید گلشن باشترا که گفت فصیحی روش ز زاغ آموز