گنج

شمارهٔ ۱۱

۷ بیت
به صبوری بفریبم دل شیدایی رادر جگر بند کنم ناله صحرایی را
دم ز انکار محبت زدم و بد کردمنه که این باد بریزد گل رسوایی را
باغبان خواست که حیران گل و خار شویمبست بر دیده ما راه شناسایی را
آسمان ماتم خس خانه‌ خود‌گیر که سوختدامن ناله ما دست شکیبایی را
هر نفس داغ دگر در جگرم زنده کنداز که آموخته هجر تو مسیحایی را
مست یکرنگی دردیم که از صحبت اونرسد هیچ خلل عصمت تنهایی را
خاک آن کوی فصیحی ز جبین رنجه مکناز مه و مهر بیاموز جبین‌سایی را