گنج

شمارهٔ ۱۰۲

۵ بیت
در دیده نگه چون ز تو در خون بنشینداز تنگدلی چون مژه بیرون بنشیند
بی باد درین دشت غبار ره لیلیبرخیزد و در دیده مجنون بنشیند
آن کس که فکند از نظر لطف تو ما راچون دیده ما تا مژه در خون بنشیند
این داغ چه داغی‌ست که در جوش فزونیستچون موج که در سینه جیحون بنشیند
همراه اجل خنده‌زنان رفت فصیحیتا چند درین معرکه محزون بنشیند